وقتي كه خاطرات گذشته در دل خاموشم بيدار مي شوند بياد آرزوهاي در خاك رفته. اه سوزان از دل بر مي شكم و غم هاي كهن روزگاران از كف رفته را در روح خود زنده مي كنم.
با ديدگان اشكبار ياد از عزيزاني مي كنم كه ديري است اسير شب جاودان مرگ شده اند.
ياد از غم عشق هاي در خاك رفته و ياران فراموش شده مي كنم. رنج هاي كهن دوباره در دلم بيدار مي شوند. افسرده و نااميد بدبختي هاي گذشته را يكايك از نظر مي گذانم و بر مجموعه غم انگيز اشك هايي كه ريخته ام مي نگرم. و دوباره چنان كه گويي وام سنگين اشك هايم را نپرداخته ام دست به گريه مي زنم. اما اي محبوب عزيز من اگر در اين ميان ياد تو كنم غم از دل يكسره بيرون مي رود. زيرا حس مي كنم كه در زندگي هيچ چيز را از دست نداده ام.
بارها سپيده درخشان بامدادي را ديده ام كه با نگاهي نوازشگر بر قله كوهساران مي نگريست.
گاه با لب هاي زرين خود بر چمن هاي سرسبز بوسه مي زند و گاه با جادوي آسماني خويش آب هاي خفته را به رنگ طلايي در مي آورد.
بارها نيز ديده ام كه ابرهاي تيره چهره فروزان خورشيد آسمان را فرو پوشيدند. مهر درخشان را واداشتند تا از فرط شرم چهره از زمين افسرده بپوشاند و رو در افق مغرب كشد.
خورشيد عشق من نيز چون بامدادي كوتاه در زندگي من درخشيد و پيشاني مرا با فروغ دلپذير خود روشن كرد. اما افسوس. دوران اين تابندگي كوتاه بود زيرا ابري تبره روي خورشيد را فرا گرفت. با اين همه در عشق من خللي وارد نشد زيرا مي دانستم كه تابندگي خورشيد هاي آسمان پايندگي ندارد.
نوشته شده توسط مسلم و فاطمه | ۲۰ ارديبهشت ۱۳۸۹ ساعت ۰۵:۴۴:۵۲ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |
بانو،بانوي بخشنده ي بي نياز من!
اين قناعت تو دل مرا عجب مي شكند...
اين چيزي نخواستنت و با هر چه كه هست ساختنت...
اين چشم و دست و زبان توقع نداشتنت و به آن سوي پرچين ها نگاه نكردنت...
كاش كاري مي فرمودي دشوار و ناممكن،كه من به خاطر تو سهل و ممكنش مي كردم...
كاش چيزي مي خواستي مطلقا ناياب كه من به خاطر تو آن را به دنيا ي يافته ها مي آوردم...
كاش مي توانستنم هم چون خوب ترين دلقكان جهان تو را سخت و طولاني و عميق بخندانم...
كاش مي توانستم هم چون مهربان ترين مادران رد اشك را از گونه هايت بزدايم....
كاش نامه يي بودم ، حتي يك بار با خوب ترين اخبا...
كاش بالشي بودم ، نرم، براي لحظه هاي سنگين خستگي هايت...
كاش اي كاش اشاره اي داشتي، امري داشتي،نيازي داشتي،روياي دور و درازي داشتي...
آه كه اين قناعت تو دل مرا عجب مي شكند....
نوشته شده توسط مسلم و فاطمه | ۲۱ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۱۳:۳۰ | آرشيو نظرات (1) :موضوع |
كلاس : دبستان

من و ساناز دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم. از لهاز فكري هم دو طرف بايد به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است
هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولي مامانم مي گويد اين ساناز از تو بيشتر هاليش مي شود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نيست چه بسيار آدم هاي بزرگي بوده اندكه كارشان به تلاغ كشيده شده و چه بسيار آدم هاي كوچكي كه نكشيده شده. مهم اشق است ! اگر اشق باشد ديگر كسي از شوهرش سكه نمي خواهد و دايي مختار هم از زندان در مي آيد من تا حالا كلي سكه جم كرده ام و مي خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. مهريه و شير بلال هيچ كس را خوشبخت نمي كند. همين خرج هاي ازافي باعث مي شود كه زندگي سخت بشود و سر خرج عروسي دايي مختار با پدر خانومش حرفش بشود دايي مختار مي گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شايد حقوق چتر بازي خيلي كم بوده كه نتوانسته خرج عروسي را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ايم كه بجاي شام عروسي چيپس و خلالي نمكي بدهيم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتي مي خوري خش خش هم مي كند! اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي بهتر است و گرنه آدم مجبور مي شود خودش خانه بگيرد. زن دايي مختار هم خانه دار نبود و دايي مختار مجبور شد يك زير زميني بگيرد. ميگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پايين! اما خانوم دايي مختار هم مي خواست برود بالا! حتمن از زير زميني مي ترسيد. ساناز هم از زير زميني مي ترسد براي همين هم برايش توي باغچه يك خانه درختي درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست.. از آن موقه خاله با من قهر است. قهر بهتر از دعواست. آدم وقتي قهر مي كند بعد آشتي مي كند ولي اگر عوا كند بعد كتك كاري مي كند بعد خانومش مي رود دادگاه شكايت مي كند بعد مي آيند دايي مختار را مي برند زندان! البته زندان آدم را مرد مي كند.عزدواج هم آدم را مرد مي كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خيلي بهتر است!
اين بود انشاي من
نوشته شده توسط مسلم و فاطمه | ۴ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۵۴:۵۶ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |
در اين راه طولاني كه ما بيخبريم
و چون باد ميگذرد
بگذار خرده اختلافهايمان با هم باقي بماند
خواهش ميكنم! مخواه كه يكي شويم، مطلقا
مخواه كه هر چه تو دوست داري، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد
مخواه كه هر دو يك آواز را بپسنديم
يك ساز را، يك كتاب را، يك طعم را، يك رنگ را
و يك شيوه نگاه كردن را
مخواه كه انتخابمان يكي باشد، سليقهمان يكي و روياهامان يكي.
همسفر بودن و همهدف بودن، ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست.
و شبيه شدن دال بر كمال نيست، بلكه دليل توقف است
عزيز من!
دو نفر كه عاشقاند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است، واجب نيست كه هر دو صداي كبك، درخت نارون، حجاب برفي قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند.
اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت كه يا عاشق زائد است يا معشوق و يكي كافي است.
عشق، از خودخواهيها و خودپرستيها گذشتن است اما، اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست .
من از عشق زميني حرف ميزنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن يكي در ديگري.
عزيز من!
اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يكي نيست، بگذار يكي نباشد .
بگذار در عين وحدت مستقل باشيم.
بخواه كه در عين يكي بودن، يكي نباشيم.
بخواه كه همديگر را كامل كنيم نه ناپديد .
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چيز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنيم ،اما نخواهيم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدي برساند.
بحث، بايد ما را به ادراك متقابل برساند نه فناي متقابل .
اينجا سخن از رابطه عارف با خداي عارف در ميان نيست .
سخن از ذره ذره واقعيتها و حقيقتهاي عيني و جاري زندگي است.
بيا بحث كنيم.
بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم..
بيا كلنجار برويم .
اما سرانجام نخواهيم كه غلبه كنيم.
بيا حتي اختلافهاي اساسي و اصولي زندگيمان را، در بسياري زمينهها، تا آنجا كه حس ميكنيم دوگانگي، شور و حال و زندگي ميبخشد نه پژمردگي و افسردگي و مرگ، حفظ كنيم.
من و تو حق داريم در برابر هم قدعلم كنيم و حق داريم بسياري از نظرات و عقايد هم را نپذيريم.
بيآنكه قصد تحقير هم را داشته باشيم .
عزيز من! بيا متفاوت باشيم.

نوشته شده توسط مسلم و فاطمه | ۲ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۰۸:۴۶:۰۰ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |
در فروردين سال ۱۳۱۲ شمسي، كه امام عازم سفر حج بودند، در بيروت، نامهاي براي همسر باوفاي خويش ـ كه دومين فرزند را در بطن خود داشتند و در آن شرايط حساس روحي، عليالقاعده از دوري شوي خويش رنجور بودند ـ نوشتند كه به
تصدقت شوم، الهي قربانت بروم، در اين مدت كه مبتلاي به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم، متذكر شما هستم و صورت زيبايت در آيينه قلبم منقوش است.
عزيزم، اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ كند. [حال] من با هر شدتي باشد ميگذرد؛ ولي به حمدالله تاكنون هرچه پيش آمد، خوش بوده و الان در شهر زيباي بيروت هستم(۱).
حقيقتا جاي شما خالي است، فقط براي تماشاي شهر و دريا خيلي منظره خوش دارد. صد حيف كه محبوب عزيزم همراهم نيست كه اين منظره عالي به دل بچسبد.
نوشته شده توسط مسلم و فاطمه | ۳۰ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۴۱:۲۵ | آرشيو نظرات (2) :موضوع |
ابر، حريري است كه برگاهواره ي من كشيده اند
وطناب گاهواره ام را مادرم كه در پس اين كوه ها همسايه ي ماست، در دست خويش دارد
باتو، دريا با من مهربا ني مي كند
باتو، سپيده ي هرصبح بر گونه ام بوسه مي زند
باتو، نسيم هر لحظه گيسوانم را شانه مي زند
باتو، من با بهار مي رويم
باتو، من در عطر ياس ها پخش مي شوم
باتو، من درشيره ي هر نبات ميجوشم
باتو، من در هر شكوفه مي شكفم
باتو، من در طلوع لبخند ميزنم ؛ درهر تندر، فرياد شوق ميكشم، درحلقوم مرغان عاشق مي خوانم در غلغل چشمه ها مي خندم، در ناي جويباران زمزمه مي كنم
باتو، من در روح طبيعت پنهانم
باتو، من بودن را، زندگي را، شوق را، عشق را، زيبايي را، مهرباني پاك خداوندي را مي نوشم
باتو، من در خلوت اين صحرا، درغربت اين سرزمين، درسكوت اين آسمان، درتنهايي اين بي كسي،
غرقه ي فرياد و خروش وجمعيتم؛درختان، برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها كودكان من اند و اندام هر صخره، مردي از خويشان من است و نسيم، قاصدان بشارت گوي من اند وبوي باران، بوي پونه، بوي خاك، شاخه ها ي شسته، باران خورده، پاك، همه خوش ترين يادهاي من، شيرين ترين يادگارهاي من اند.
بي تو، من رنگهاي اين سرزمين را بيگانه ميبينم
بي تو، رنگهاي اين سرزمين مرا مي آزارند
بي تو، آهوان اين صحرا گرگان هار من اند
بي تو،كوه ها ديوان سياه و زشت خفته اند
بي تو،زمين قبرستان پليد و غبار آلودي است كه مرا در خود به كينه مي فشرد
ابر،كفن سپيدي است كه بر گور خاكي من گسترده اند
وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افكنده اند

نوشته شده توسط مسلم و فاطمه | ۱۷ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۲۲:۵۶ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |
خيال نكن كه بي خيال از تو و روزگارتم ....
به فكرتم....
به يادتم
زنده به انتظارتم ....
نوشته شده توسط مسلم و فاطمه | ۱۵ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۰۷:۰۶:۴۸ | آرشيو نظرات (1) :موضوع |
من نيز چو خورشيد ، دلم زنده بعشق است
راه دل خود را ، نتوانم كه نپويم
هرصبح ، در آئينه جادوئي خورشيد
چون مي نگرم ، اوهمه من ، من همه اويم.
نوشته شده توسط مسلم و فاطمه | ۱ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۰۳:۳۹:۲۰ | آرشيو نظرات (1) :موضوع |
درباره وبلاگ
عمومي_تفريحي
فهرست اصلی
آرشيو ارسال ها
آرشیو موضوعی
موضوعي ثبت نشده است
پیوندهای روزانه
صفحات
كد هاي كاربر
طراح قالب